|
به نام او كه هستي از اوست .... وقتي شب ميشود به آسمان خيره ميشوم وبه ستاره هايي كه پرده ي سياه شب راآذين بسته اند وآن را زيبا جلوه ميدهند نگاه ميكنم. از همه ي آن ستاره ها ، ستاره اي را برايت انتخاب كردم و نامش را سهيل نهادم ، وقتي كه دلم ميگيرد ، رو به روي ستاره ات مينشينم و با آن حرف ميزنم . ولي او جوابي به من نميدهد ، گاهي با خود فكر ميكنم كه اگر بيشتر با او حرف بزنم ، مجبور ميشود و جواب مرا ميدهد ولي اين طور نبود، اگر تمام شب با او حرف ميزدم ، باز جوابگوي سوالات من نبود ، او فقط چشمك ميزند . .... شايد به اين وسيله با من حرف ميزند ،ولي باز هم حرف هاي او را نمي فهميدم و درك نميكردم ، پس اي كاش جاي ستاره ات بودي ، چون تو مرا بهتر درك ميكردي، ولي حيف كه تو نيستي ، و درد دل من را نميفهمي ، پس آن را در قلبم كه ديگر لبريز شده است جاي ميدهم ، به اميد اينكه شايد روي تو را در خلوتگاهي بيابم و قصه دل شكسته ام را برايت بگويم كه بي تو غمگين و افسرده ام ، پس مرا از تنهايي نجات بده ، چون با تو بودن صفاي ديگري دارد به اميد روزي كهتو درد دل مرا بفهمي و به راز دلم پي ببري ! دوستاي خوبم مشكلاتي برام پيش اومده كه تا يه مدت نميتونم آپ كنم برام دعا كنيد فعلا !... + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 13:50 توسط shervin |
خب ديگه پس از عمري فكر كردن و سوزوندن كلي از فسفر هاي مغز به اين نتيجه رسيدم كه من مثلا ميخواستم تو اين وبلاگ مطالب طنز بنويسمو آپ كنم . تو اين فكرا بودمو يه مطلبي پيدا كردم ميخواستم آپ كنم ديدم بابا ولنتايني گفتن ديدم اينجوري نميشه دوتا شعر حسي بدمو يه مطلب چرتو پرت تا بلكه تو اين روزا يه روحيه اي عوض كنيد و يه حالي هم از اين وب ببرين!... خب از كجا شروع كنم ؟ خــــــــب !... حالا من اينا رو با كلي حالت شادماني نوشتم ديگه يا ميخندين يا ميخندين يعني تا سه ميشمرم اگه خنديدين كه هيچي ولـــــي اگه نخندين فقط كافيه نخندين اون وقته كه دوباره ميشمرم ...! يه بار يه پير مرده به يه پيرزنه ميگه جيگرتو بخورم!... پيرزنه ميگه خفه شو تو كه دندون نداري!.... مگسه دورسر يه يارويي وز وز ميكرده ياروهه ميگه : برو جون مادرت !... الان واسمون جك ميسازن!... يه مرد خسيسي در حال مرگ بوده از زنش مي پرسه ممد کجاست ممد ميگه من اينجام بابا...دوباره ميپرسه علي کجاست علي ميگه من اينجام بابا....يهو داد مي زنه اي بر پدرتون لعنت همتون که اينجاييد پس اون لامپ واسه کي تو اون اتاق روشنه
خب ديگه حالا يه شعر : گفتم غم تو دارم گفتا چشت درايد ! گفتم كه ماه من شو گفتا دلم نخواهد ! گفتم خوشاهوايي كز باد صبح خيزد گفتا هواي گرميست اه اه عرق درآمد ! گفتم دل رحيمت كي عزم صلح دارد؟ گفتا برو به سويي تا گل ني درآيد ! گفتم زمان عشرت ديدي كه چون سرآمد؟ گفتا كه اي واي دير شد داد مامان درآمد !
اينم به افتخار valentine ...So many times dear valentin , I find my world STAND STILL , AS YOUR Thought gush through my mind So many times I feel a sweet voice gently whispering to MY HEART , THAT MAKES Me realise , that you're there and it's your love , that Ican feel everywhere + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 19:53 توسط shervin |
به نام او كه اشك را آفريد تا سرزمين عشق آتش نگيرد ...! تو رو خدا نخونده كامنت ندين كه قشنگ بود و اي ول و از اين حرفا! چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقتو دزديده و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داداه زل بزني و به جاي اينكه لبريز از كينه و نفرت بشي حس كني هنوز دوستش داري . چقدر سخته دلت باز به ديواري تكيه بده كه يكبار زير آوار دروغش همه ي وجودت له شده . چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دنياي اشك گونه هاتو بخواد خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري ..._ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ_ــ يكي بود يكي نبود ، اون كه بود من بودم و اون كه نبود تو بودي ، يكي داشت يكي نداشت ، اون كه داشت تو بودي و اون كه جز تو كسي رو نداشت من بودم ، يكي رفت يكي نرفت ، اون كه رفت تو بودي و اون كه جز به جز تو دنبال كسي نرفت من بودم.
ميگن شيشه احساس نداره ولي وقتي روش مينويسي دوستت دارم آروم گريه ميكنه !...
... نميدونم ديگه چي بگم ، ولي من بايد آنچه را احساس ميكنم بنويسم ... و مينويسم ! ولي تو اي پاسدار جهالت !... اگر ميخواهي دهان فرياد مرا قفل كني ... قفل كن ! ...اما... فراموش نكن ... همان كسي كه ديروز براي تو ندانسته قفل ميساخت امروز دانسته كليدش را براي من ميسازد ...
ببار اي نم نم باران زمين خشك را تر كن سرود زندگي سر كن دلم تنگه دلم تنگه نشسته برف بر مويم شكسته صفحه ي رويم خدايا با چه كس گويم كه سر تا پاي اين دنيا همش ننگه همش رنگه ! . . . . به شانه هايم زدي كه تنهاييم را تكانده باشي ، به چه دل خوش كردي ؟ تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي؟ ............................تا بعد ............................. از اين به بعد هر دوشنبه آپ ميكنم ديگه واسه اينكه دوستان ريادن خبر شايد نتونم بدم...! + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 12:50 توسط shervin |
به نام حضرت از چه بنويسم ؟!... ................. امشب ؛. كه سقف بي ستاره ام بر سرم سنگيني ميكند ، . مانده ام از چه بنويسم ... . از آنهايي كه ديروز با من بوده اند . و امروزرفته اند ؟ . يا از تو ؟ . تو كه هميشه حرف هاي مرا ميخواني ؟ . از چه بنويسم ؟. از آسماني كه در حال عبور است ؟ . يا از دلي كه سوت و كور است ؟ . از زمين بنويسم يا از زمان ؟ . يا از يك نگاه مهربان ؟... . از خاطراتي كه با تو در باران خيسس شدند ؟ . ويا از غزل هايي كه هيچ وقت سروده نشد ؟ . از چه بنويسم ؟. از نامه اي كه هرگز به سويت نفرستادم ؟ . يا از ترانه اي كه هيچ وقت برايت نخواندم ؟ . يااز چتري كه هرگز زير آن نايستادم ؟ . من عاشق خياباني ام. كه قسمت نشد با هم در آن قدم بزنيم . . من منتظر پنجره اي ام . عطر تو را دوباره به من نشان دهد . . اي عشق ناگزير !.... اگر قرار باشد بنويسم ، . بايد در تمام سطر هاي دفترم حضور داشته باشي . . نفس هاي تو ميتواند برگ برگ دفترم را ، . از پاييز پاك كند . . من بي قرار حرف هاي ناب تو بودم ، . حرف هايي كه هزاران سال ديگر ، . در يك بعد از ظهر آفتابي ، . با من خواهي گفت ، . من از اولين روز آفرينش ، . چشم به راه نگاه جذاب تو ام . . كِي مرا ميبيني ؟.... (شروين) + نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386 13:30 توسط shervin |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ _______________________________________________________ ..................الهی گاهی نگاهی........................... انگشت نزن بر دل پر حوصله ي ما بگذار كه سر بسته بماند گله ي ما ..................................................................................... ازگل فروشي بهرتوگل خواستم نداشت،نالم از باغبان كه گل كيميا نكاشت، صد باغ سر كشيدم و صد دشت سر زدم ، اما نبود آنچه دلم انتظار داشت ، از خالقم از براي تو چون خواستم گلي ، دستم بگرفت و نام تو در دستم گذاست! ..................................................................................... زندگي سرگذشت در گذشت خاطره هاست ! ..................................................................................... مهرباني را وقتي ديدم كه كودكي ميخواست آب شور دريا را با آب نبات كوچگ خود ، شيرين كند! ..................................................................................... با كس ننمايم حال دل خويش ، ما خانه به دوشان همگي صاحب درديم! ..................................................................................... چيزي مرا به قسمت بودن نميبرد ، از واژه ي چند حرفي تكرارخسته ام ، من بي رمق ترين نفس اين حوالي ام ، از حمل اين جنازه ي هوشيار خسته ام ... ! ...................... تا آپ بعد فعلا !ــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 10:4 توسط shervin |
|