|
به نامش و به يادش گفنمش دل ميخري؟ پرسيد چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند! خنده كرد و دل ز دستانم ربود ، تا به خود باز آمدم او رفته بود، دل ز دستانش به خاك افتاده بود، جاي پايش روي دل جا مانده بود!
موج اگه ميدونست كه ساحل هيچ وقت دستشو نميگيره ،براي رسيدن نفس نفس نميزد ! . . .
اون چقدر ساده ازم بريد و رفت وانمود كرد كه منو نديد و رفت كم كم حس كردم براش تكراريم يه عروسك جديد خريد و رفت همه گفتن كه ازت بي خبره به خدا گريه هامو شنيد و رفت
آمد ، به طعنه كرد سلامي و گفت :«مُرد» گفتم :«كه؟» گفت :«آنكه دلت را به دل من سپرد .» وانگه گشود سينه و ديدم كه اشك عجز تابوت عشق من ؛ به كف نور ؛ مي سپرد .
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 14:17 توسط shervin |
دوستاي عزيز سلام . اگه آخه خط هاي اين آپ يه كم طولانيه . خدايي با اين كه زياده ولي بخونينش بخونين هـــــا ! . اين نه داستان است ...نه افسانه...! نه شعر است ...نه يك نثر شاعرانه ...! قطره اشكي است ؛ رميده و طوفاني كه از ديدگان حستبار رنج ؛ كه به دامن پاره پاره ي شب گرسنگي ها غلتيده است . اين نامه انعكاس واپسين طپش قلب محنتبار يكي از هزاران فرد بيگناه است كه در اجتماع - در ظلمت شب - كلمه ي شرافت را از قاموس زنگي اش ربوده است ... ... پروردگارا !... هم اكنون كه اين نامه را به تو مينويسم ؛ سراپاي وجود و قلبم ، مظهر التهاب سركش و آواره ايست ، كه جز دامن امن رحمت بي منت الهي ، دامن ديگري نميتواند نوازشگر تلخ كامي سرنوشت بد فرجامش باشد. مدتهاست شب از نيمه شب گذشته ... اكثريت بندگان تو هم آنها كه گناهكارند ... هم آنها كه نيستند ، در خلوت بستر مرگ موقت ، در بستر خلوت خواب ، كوفتگي تب و تاب و تلاش نان و آب روزانه را ، به روياهاي هميشه سراب تحويل ميدهند !... در اين شب تب آلود ، جز آنها كه اتنظار ناشكيب يك آرزوي ناشكفته ، خواب را بر ديدگانشان حرام كرده است ، ديگر كسي بيدار نيست !... سنگيني اندوه بار ظلمتي نفوذ ناپذير ، زمين را تا سر حد صميميت اندوه يك قلب عاشق ، به ستوه آورده است ...از ستاره ها در پهنه ي سپهر ابديت خبري نيست ! همه ي اختران گمنام و نام آور ، هم آغوش با فانوس نيمه شب پس كوچه هاي عشاق خانه به دوش ، در پس پرده ي ابري همه جا گير و سينه پوش گم شده اند . تنها سمفوني سرگرداني كه در اوج پريشاني يك سلسله نت از ياد رفته ،و ولگرد و سياه و مست ، كه شاخه به شاخه ، صحرا به صحرا ، شيون شبانه ي مرگ ارزش هاي انساني را سر داده است . در چنين شبي است كه من ميخواهم از بستر آشفته ي به خاك خفته ي يك قلب بيمار ، كلامي چند باتو حرف بزنم . به عصيان پنهاني انديشه هاي انساني ام سوگند ؛ همين حالا كه طپش هاي سرسام گرقته ي قلب شاعرم ، آستان مقدس آفرينش را با فرياد خاموشي ناپذير آمال سر كوفته ام آشنا ميكند ؛ نميدانم چرا ، سرخي تب آفرين شرقي مطلوب ، پريدگي رنگ گونه هايم را زينت بخشيده . اي آسمان ها ... ستاره ها ... ديوار ها ... اي ديوار هاي سينه شكافته ي قلب محزون و فقيرم !... من امشب دارم در چنگ مشتي سرود نسروده ، ميميرم ... من امشب يك قطره اشكم ... يك قطره اشك سرگردان كه نميدانم براي فرو چكيدن ، دامن چه كسي را بگيرم ؟!... در پيكر در هم شكسته ي من امشب ، پاكت سربسته ي چند نامه ي به مقصد نرسيده است ... به طور وحشتناكي احساس ميكنم كه همه ي آنچه احساس ميكنم ، در هيچ نقطه اي از پهنه ي تخيلات شاعرانه ام متمركز نيست ... ! اي كاش نامه اي به او بنويسم و بگويم : مهربان ! تو دريايي بيكران از عشقي بيكراني ... افسوس كه تو ، جز سبكسري بام سبكسر ، سنگيني هيچ كشتي اي را لمس نكرده اي . من كشتي دريا گم كرده ام ... بيا هم درياي من باش ، هم ناخدايم ... . + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 13:37 توسط shervin |
به نام خدای مهربون - هميشه در اين اميدم كه كسي مرا در پس خود صدا زند ، ولي آسمان دل من مدتهاست كه بي ستاره است . - دستم بوي گل ، ميداد مرا به جرم چيدن گل مجازات كردند . ولي هيچ فكر نكرد ، شايد گلي كاشته باشم . - به آن طرف صبح ، آن سوي رخ زدگي كوه هاي سياه كه نگاه كردم ، تازه فهميدم كه من مانده ام و شبيخون فصل هاي كبودي كه انتظارش را ميكشيدم . ناگهان آرام صدا با بادي كه برف را از زوي كوه ميكند ، و پايين ميريخت زمزمه كرد : با اين فصل سرما زدگي عشق ، انگار اميدي به فردا نيست . - تجربه معلم بديه چون اول امتحان ميگيره بعد درس ميده . دوستان خوبم از اینکه گفتم نمیتونم بیام و اومدم خیلی خوشحالم چون مسائل تا حدودی حل شدن البته مثل قبل نمیتونم کامنت بدم اما با کمتر اومدن من حضور گرمتونو از این وب کم نکنید . تا بعد...! + نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386 13:23 توسط shervin |
|