|
يه ماهي بود يه دريا ، يه آسمون زيبا يه قايق شكسته ، يه ماهيگير تنها ، يه ماهي كه دریا ، دنياي بار عشق بود يه صياد كه يه ماهي ، اميد آخرش بود ، يه ماهي كه حواسش ، به آينه هاي نور بود ، فكر شب عروسي ، تو حجله ي بلور بود ، ماهي شده بود باورش ، تور اگه بندازن سرش ، ميشه عروس ماهي ها ، شاه ماهي ميشه همسرش ، ماهي نميشد باورش ، تور اگه بندازن سرش ، نگاه گرم ماهي گير ؛ ميشه نگاه آخرش ، ماهي يواش ميخنديد ، به قحطي صداقت ؛ به دشنه اي كه خوردش ، تو سفره ي رفاقت ، ماهي نفهميد چه كسي ، سينه ي خسته شو دريد ؟ كدوم لب گرسنه اي ، شوري جسمشو چشيد ؟ ماهي هرگز نفهميد ، با تور و بند صياد ، نميشد عشق شيرين ، براي قلب فرهاد ... + نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 9:50 توسط shervin |
سکوت عجیبی دارد اینجا دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت، خنده هایت و نوشته هایی که ... با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟ دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت، وقتی بلند بلند می خوانمت تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی وقتی می دانم دیگر برق چشمانت را توان دیدن نیست ... کاش اینجا بودی، درست روبروی من! سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم همدیگر را! + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 11:28 توسط shervin |
در کدامین آیینه می توان تو را جستجو کرد ؟... در کدامین چشمه زلال تو را می توان دید ؟... در کدامین راه نرفته تو را می توان پیمود ؟... سهم من از تو چیست . . .گلدان خالی کنار پنجره . . . دانه برفی که هرگز به زمین نمی رسد . . . آفتابی که هرگز گرمایش را نمی توان احساس کرد . . .یا راهی که به نا کجا ختم می شود . . . سهم من دویدن به سوی تو . . . و هر گز نرسیدن به توست . . . + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 12:17 توسط shervin |
ميروم از شهر تو اي اشنا تا نگردم با تو ديگر رو برو تا نخندي بر پريشان روزيم تا نگريم بر مزارآرزو ياد ايامي که مست و بي قرار هر چه مي جستم تو و ياد تو بود لحظه هاي بودن و آسودنم لحظه هاي روز ميعاد تو بود ياد ايامي که در تنهايي ام بودي و من با تو ميگفتم سخن داستان زندگي با عشق را چشم تو ميگفت با چشمان من بي نگاهت زندگي بي رنگ بود بي تو شهد عشق شيريني نداشت بي تو باغ آرزوهاي شباب نرگسي ياسي و نسريني نداشت ياد ايامي که دل بي اختيار بهر ديدارت بدريا ميزدم ياد ايامي که با فرمان دل پشت پا بر زشت و زيبا ميزدم ياد داري آنچه ميگفتي به من؟ وآنچه طبع من برايت مي سرود در دو بيتي دررباعي در غزل عشق بود و عشق بود و عشق بود ياد داري در خم آن کوچه ها؟ بستر گرم تو بود آغوش من ياد داري بهر استقبال تو ؟ هر زمان پر مي گشود آغوش من ياد داري ميگفتي روز و شب؟ با دل و جانت خريدار مني ياد داري بارها گفتي به من ؟ اولين و آخرين يار مني عهد بستي عشق من را مثل جان تا دم مردن نگهداري کني عهد بستي با من و دنياي من عمر من عمري وفاداري کني روزها بگذشت و ميبينم تو را وعده ديدار ما از ياد رفت هيچ ميداني که با بيداد تو؟ بي وفا اميد من بر باد رفت نا شناسم من به چشمانت کنون از همه بيگانه ها بيگانه تر اين تو بودي کاينچنين ساختي از همه ديوانه ها ديوانه تر چون تو هم بيگانه ميداني مرا با چه اميدي به سويت رو کنم؟ ميروم با نا مرادي هاي خود انس گيرم عشق ورزم خو کنم ميروم زين شهر و ترکت ميکنم چون پرستويي که ترک لانه کرد ميروم نفرين به آن صياد باد کاشيانم را چنين ويرانه کرد مي روم من ميروم از شهر خويش ميروم شايد فراموشت کنم گر چه ميدانم که عمر من تويي عمر من بايد فراموشت کنم مي پرم چون سايه از شهر غروب لرز لرزان بيمناک اندوهگين ميروم در بستر تاريک شب بگذرانم لحظه هاي آخرين......+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 13:56 توسط shervin |
من سكوت را دوست دارم ، به خاطر ابهت بي پايانش . فرياد را ميپرستم ، به خاطر انتقام گمگشته در عصيانش فردا را دوست دارم ، به خاطر غلبه اش بر فلك كجمدار. پاييز را ميپرستم ، به خاطر عدم احتياج ، عدم اعتنايش به بهار . آفتاب را دوست دارم ، به خاطر وسعت روحش كه شب ناپديد ميشود ، تا ماه فراموش كند حقيقت تلخي را كه از نور ميگيرد . زندگي ، ايده آل من است و من آن را تقديس ميكنم ، به خاطر اينكه روزي هزار بار نابودش ميكنند، اما هرگز نابود نميشود ... . + نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 13:40 توسط shervin |
|