|
آن کسی که میگفت دوستت دارم ، عاشقی نبود که به شوق تو آمده باشد رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه میرفت صدای خش خش برگ ها همان آوازیست که تو فکر میکردی میگوید: دوستت دارم !
پ.ن 1 : اربعین رو به همتون تسلیت میگم پ.ن 2 : به افتخار جوانمرد 29 بهمن روز آریایی ...... ! + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 12:25 توسط shervin |
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست سر فرو داشت نمیگفت سخن نگهش از نگهم داشت گریز مدتی بود که با من سر مهرش نمیبود آه این درد مرا میفرسود او به دل عشق اگر می ورزید گریه ای سر دادم در دامن او که هنوزم تنم از خاطره اش میلرزد بوسه بخشید به من بر سرم دستی کشید لیک میدانستم که دلش با دل من سرد شده است من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنها تر از من میروی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخورد های سخت را پ.ن : دوشنبه نتونستم آپ کنم چون نمیدونم چرا سیستم بلاگفا ریخته بود به هم !... + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 17:59 توسط shervin |
شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین تمنای دلم گفتی اشتباه کردم و من تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت ؟ و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید بار کردم نمیدانم چرا رفتی ؟ چرا رفتی ؟ نمیدانم چرا ؟ شاید خطا کردم ! و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا ؟ تا کی ؟ برای چه ؟ ولی رفتی ! ولی رفتی و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت... و بعد از رفتنت اسم نوازش در غم خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بالهایش غرق در اندوه و غربت شد و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی فهمید که تو نام مرا از یاد خواهی برد ولی من با خیال اینکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام بــــــرگرد ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد ؟! و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت: تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید ، کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است ....... و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل ، میان غصه ای از جنس بغز کوچک یک ابر ....... نمیدانم چــــرا ؟! شاید به رسم عادت پروانگی مان باز ، برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم !
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 19:16 توسط shervin |
درد من درک بزرگ تلخیست تو بگو کم دردیست ؟ تو به من گو کزین درد فراتر هم هست ؟ که تماشا بکنی ماهی ها ... میشوند غرق در آب ... + نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387 17:58 توسط shervin |
|