|
دوستاي عزيز سلام . اگه آخه خط هاي اين آپ يه كم طولانيه . خدايي با اين كه زياده ولي بخونينش بخونين هـــــا ! . اين نه داستان است ...نه افسانه...! نه شعر است ...نه يك نثر شاعرانه ...! قطره اشكي است ؛ رميده و طوفاني كه از ديدگان حستبار رنج ؛ كه به دامن پاره پاره ي شب گرسنگي ها غلتيده است . اين نامه انعكاس واپسين طپش قلب محنتبار يكي از هزاران فرد بيگناه است كه در اجتماع - در ظلمت شب - كلمه ي شرافت را از قاموس زنگي اش ربوده است ... ... پروردگارا !... هم اكنون كه اين نامه را به تو مينويسم ؛ سراپاي وجود و قلبم ، مظهر التهاب سركش و آواره ايست ، كه جز دامن امن رحمت بي منت الهي ، دامن ديگري نميتواند نوازشگر تلخ كامي سرنوشت بد فرجامش باشد. مدتهاست شب از نيمه شب گذشته ... اكثريت بندگان تو هم آنها كه گناهكارند ... هم آنها كه نيستند ، در خلوت بستر مرگ موقت ، در بستر خلوت خواب ، كوفتگي تب و تاب و تلاش نان و آب روزانه را ، به روياهاي هميشه سراب تحويل ميدهند !... در اين شب تب آلود ، جز آنها كه اتنظار ناشكيب يك آرزوي ناشكفته ، خواب را بر ديدگانشان حرام كرده است ، ديگر كسي بيدار نيست !... سنگيني اندوه بار ظلمتي نفوذ ناپذير ، زمين را تا سر حد صميميت اندوه يك قلب عاشق ، به ستوه آورده است ...از ستاره ها در پهنه ي سپهر ابديت خبري نيست ! همه ي اختران گمنام و نام آور ، هم آغوش با فانوس نيمه شب پس كوچه هاي عشاق خانه به دوش ، در پس پرده ي ابري همه جا گير و سينه پوش گم شده اند . تنها سمفوني سرگرداني كه در اوج پريشاني يك سلسله نت از ياد رفته ،و ولگرد و سياه و مست ، كه شاخه به شاخه ، صحرا به صحرا ، شيون شبانه ي مرگ ارزش هاي انساني را سر داده است . در چنين شبي است كه من ميخواهم از بستر آشفته ي به خاك خفته ي يك قلب بيمار ، كلامي چند باتو حرف بزنم . به عصيان پنهاني انديشه هاي انساني ام سوگند ؛ همين حالا كه طپش هاي سرسام گرقته ي قلب شاعرم ، آستان مقدس آفرينش را با فرياد خاموشي ناپذير آمال سر كوفته ام آشنا ميكند ؛ نميدانم چرا ، سرخي تب آفرين شرقي مطلوب ، پريدگي رنگ گونه هايم را زينت بخشيده . اي آسمان ها ... ستاره ها ... ديوار ها ... اي ديوار هاي سينه شكافته ي قلب محزون و فقيرم !... من امشب دارم در چنگ مشتي سرود نسروده ، ميميرم ... من امشب يك قطره اشكم ... يك قطره اشك سرگردان كه نميدانم براي فرو چكيدن ، دامن چه كسي را بگيرم ؟!... در پيكر در هم شكسته ي من امشب ، پاكت سربسته ي چند نامه ي به مقصد نرسيده است ... به طور وحشتناكي احساس ميكنم كه همه ي آنچه احساس ميكنم ، در هيچ نقطه اي از پهنه ي تخيلات شاعرانه ام متمركز نيست ... ! اي كاش نامه اي به او بنويسم و بگويم : مهربان ! تو دريايي بيكران از عشقي بيكراني ... افسوس كه تو ، جز سبكسري بام سبكسر ، سنگيني هيچ كشتي اي را لمس نكرده اي . من كشتي دريا گم كرده ام ... بيا هم درياي من باش ، هم ناخدايم ... . + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 13:37 توسط shervin |
|