|
به نامش و به يادش گفنمش دل ميخري؟ پرسيد چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند! خنده كرد و دل ز دستانم ربود ، تا به خود باز آمدم او رفته بود، دل ز دستانش به خاك افتاده بود، جاي پايش روي دل جا مانده بود!
موج اگه ميدونست كه ساحل هيچ وقت دستشو نميگيره ،براي رسيدن نفس نفس نميزد ! . . .
اون چقدر ساده ازم بريد و رفت وانمود كرد كه منو نديد و رفت كم كم حس كردم براش تكراريم يه عروسك جديد خريد و رفت همه گفتن كه ازت بي خبره به خدا گريه هامو شنيد و رفت
آمد ، به طعنه كرد سلامي و گفت :«مُرد» گفتم :«كه؟» گفت :«آنكه دلت را به دل من سپرد .» وانگه گشود سينه و ديدم كه اشك عجز تابوت عشق من ؛ به كف نور ؛ مي سپرد .
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 14:17 توسط shervin |
|