|
ميروم از شهر تو اي اشنا تا نگردم با تو ديگر رو برو تا نخندي بر پريشان روزيم تا نگريم بر مزارآرزو ياد ايامي که مست و بي قرار هر چه مي جستم تو و ياد تو بود لحظه هاي بودن و آسودنم لحظه هاي روز ميعاد تو بود ياد ايامي که در تنهايي ام بودي و من با تو ميگفتم سخن داستان زندگي با عشق را چشم تو ميگفت با چشمان من بي نگاهت زندگي بي رنگ بود بي تو شهد عشق شيريني نداشت بي تو باغ آرزوهاي شباب نرگسي ياسي و نسريني نداشت ياد ايامي که دل بي اختيار بهر ديدارت بدريا ميزدم ياد ايامي که با فرمان دل پشت پا بر زشت و زيبا ميزدم ياد داري آنچه ميگفتي به من؟ وآنچه طبع من برايت مي سرود در دو بيتي دررباعي در غزل عشق بود و عشق بود و عشق بود ياد داري در خم آن کوچه ها؟ بستر گرم تو بود آغوش من ياد داري بهر استقبال تو ؟ هر زمان پر مي گشود آغوش من ياد داري ميگفتي روز و شب؟ با دل و جانت خريدار مني ياد داري بارها گفتي به من ؟ اولين و آخرين يار مني عهد بستي عشق من را مثل جان تا دم مردن نگهداري کني عهد بستي با من و دنياي من عمر من عمري وفاداري کني روزها بگذشت و ميبينم تو را وعده ديدار ما از ياد رفت هيچ ميداني که با بيداد تو؟ بي وفا اميد من بر باد رفت نا شناسم من به چشمانت کنون از همه بيگانه ها بيگانه تر اين تو بودي کاينچنين ساختي از همه ديوانه ها ديوانه تر چون تو هم بيگانه ميداني مرا با چه اميدي به سويت رو کنم؟ ميروم با نا مرادي هاي خود انس گيرم عشق ورزم خو کنم ميروم زين شهر و ترکت ميکنم چون پرستويي که ترک لانه کرد ميروم نفرين به آن صياد باد کاشيانم را چنين ويرانه کرد مي روم من ميروم از شهر خويش ميروم شايد فراموشت کنم گر چه ميدانم که عمر من تويي عمر من بايد فراموشت کنم مي پرم چون سايه از شهر غروب لرز لرزان بيمناک اندوهگين ميروم در بستر تاريک شب بگذرانم لحظه هاي آخرين......+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 13:56 توسط shervin |
|