|
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست سر فرو داشت نمیگفت سخن نگهش از نگهم داشت گریز مدتی بود که با من سر مهرش نمیبود آه این درد مرا میفرسود او به دل عشق اگر می ورزید گریه ای سر دادم در دامن او که هنوزم تنم از خاطره اش میلرزد بوسه بخشید به من بر سرم دستی کشید لیک میدانستم که دلش با دل من سرد شده است من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنها تر از من میروی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخورد های سخت را پ.ن : دوشنبه نتونستم آپ کنم چون نمیدونم چرا سیستم بلاگفا ریخته بود به هم !... + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 17:59 توسط shervin |
|